+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:24  توسط پونه
|
سلا م دوستای نازنینم.امشب خیلی شب عجیبیه اخه خیلی از غروب تو خودم بودم .خوب شاید با خودتون بگید که پیش میاد دیگه.اخه حدودآ سالی یک بار پیش میاد که من این جوری بشم.احساس می کنم دنیا داره دور سرم می چرخه.خیلی حالم خوب بود با یکی از دوستانم هم تلفنی حرف زدم و یک خبر بدی بهم داد که حالم بدتر شد.اخیش راحت شدم

...مرسی که به حرفام گوش کردید.

خیلی خوب دیگه دردو دلای رنگی بسته .الانم به لطف شما بعد از این همه حرف زدن حالم خیلی خوبه و امیدوارم دفعه بعد خبرای خوبی بهتون بدم.راستی یک خبر خوب:من میخوام شمال نمایشگاه بذارم ...بچه ها هر وقت دردو دلی نوشتم بهم بگید که چه رنگیه از نظر شما لطفا.

+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:43  توسط پونه
|
سلام دوستان عزیزم.هنوز به این فکر نکردم که چه چیزایی باید این جا بنویسم.ولی همین که ساختم خودش کلی پیشرفته.مگه نه؟شوخی کردم انشاالله تا چند روز دیگه مطالب و یا عکسای کارای خودمو میذارم.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:44  توسط پونه
|
خلاق کائنات که این کارخانه ساخت مقصودش عشق بود جهان را بهانه ساخت
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط پونه
|